جشن روز جهانی تئاتر در روزهای۹/۲/۸۶ تا ۱۳/۲ ۸۶ ساعت ۶ بعد از ظهر در بخشهای متنوع با حضور پیشکسوتان تئاتر در خانه ی هنر مندان برگزار میشود.
این بار ویژهی تئاتر استان گلستان
چون برای تئاتر نیامده رفته و خبر نماندهی ایرانی و ورژن ِروستایی مآب ِاین استانیاش مینویسم ( بیشتر مسئولین را مدّ نظر قرار دادهام ) نوشتنی پیشه کردهام که به سرعت و بلادرنگ است ؛ یعنی نیازی نیست که از سلّولهای خاکستری ِنازنینم زیاد کار بکشم . اگر فکر هم ببرد ، اینطور میبرد : چگونه میتوان از میان ِاینهمه هیچ ، چیزی بَر کرد ؟ با نهادن ِاین چیزها در زِبَرمتنی عیان و بسیار انکارناپذیر : حاکمیّت . اینطوری میشود چیزهایی را شناخت :
به یاد هنوز داریم در سالهایی نه چندان دور ، جوانی و نوخاستگی بود که دستیار و عامل ِقوّهی قاهره میشد و بداهتاً دستیاران و عاملان ِقوّهی قاهره جوانان و نوخاستگان بودهاند ؛ نه اساتید و سالمندان . پس چه شد که اینطور شد ؟ پاسخ معمّا بسیار ساده است : آن جوانان از سببی که مرور سال مینامیم و میشناسیمش ، پیر شدهاند و شدهاند اساتید و پیشکسوتان ِاین ایّام . در پاراگراف ِبعدی قصّهای سریع خواهم گفت :
دههی 60 : اساتید امروز ِتئاتر ِایران و گلستانش ، عمدتاً در آن دهه که صداهای بالنسبه شنیدنی خاموشی گزیدند ( دقیقتر : گزینانده شدند ) آغاز به تکلّم و تاتی ( 2 بار ) کردهاند ( در همین پرانتز عرض کنم که حساب آنان که سالهای سال در حدّ توان و بضاعتشان عرق ِخود در این هنر ریختهاند را با اساتید فوقالذّکر در یک کاسه نمیگذارم ) و ایّام طیّ آن دوران به کامشان بود : هم رانت ِبالا را میخوردند و هم در وقت ِمقتضی پز منتقد را ( با اعتنا و لحاظ کردن ملاحظات و سفارشهای پشت پرده ) میگرفتند . . . که به سالهای هفتاد رسیدند و رسیدیم و اوضاع چرخید ؛ به طور ِمشخّص از سال 1376 شمسی .
1378- 1376 : طیّ این دو سال ، حرکت ِبطئی ِفرهنگ و هنر ِمستقل ، خیابانی و زیرزمینی ِایرانی که از میانههای دهه در پوست و پوسته نمیگنجید ، به شکافتن ِپوسته پوست ترکاند ؛ آن هم با صدایی که خیلیها شنیدند و بیشترشان خوشباورانه : « مثّ اینکه اوضا داره بهتر میشه ها ! » ترکشها و پسلرزههای آنچه شد به تئاتر هم سر ِراهش رسید و به قول ِگفتنی حالی به آن داد : از طرفی با ظهور و حضور ِخیل ِجوانانی که به وضوح بهروزتر ، مستعدتر ،انگیزهمندتر ، باسوادتر و از همه مهمتر ، جسورتر و هستندهتر در این لحظهی خویش بودند و اهل پرسش و جستوجو و هجومشان به حاشیه و صحنه و پشت و روی ماجرا و از طرفی با گشایش امکانهایی نظیر ِمطبوعات نسبتاً مستقلی که تویشان آدمهای مستقل میتوانستند چیز بنویسند ( و چه چیزهایی ! چه چیزهایی ! ) یا صحنههایی مثل ِجلسات ِنقد و بررسی که مجالی شدند برای بسیاری از زبان در کام کشیدههای بازیافته جرأت ِسخن ( و چه حرفها و گشایشها در معنا که رخ نداد این میان ) اوضاع به نفع ِخِرَد چرخید . و پیآمدش چه بود ؟
خیلی چیزها ، مثلاً یکیش این که کرک و پر و یال و کوپال ِآن اساتید ِتوی میدان ِتهی از رقیب در کورس ِبا خود اوّل شده ، به طرفةالعینی یکجا ریخت و جماعت دیدند آنچه نباید . آنها سالها شقّ و رق راه میرفتند و میگفتند ما ناگفته میگذاریم خیلی حرفها را و میدان که باز شد به گفت و شنفت ، جماعت مریدشان با چشم و دهان ِباز ( و گوشهایی که البتّه بیشتر از این نمیتوانستند باز شوند ) متوجّهی دهان اساتید بودند که هی بستهتر میشد و باز نمیشد مگر به خوردن و آشامیدن یا رجز خوانی و تحقیر و توهین و حرفها که در از آن دهانها میآمدند ، تنها بر بیسوادی ، پر مدّعایی ، آداب نادانی و لریتر بنویسم ، شوت بودن ِگویندههاشان گواهی میدادند . آنها که این در ِبه نیملا باز شده را مخلّ آسایش دیدند ، پز منتقد در رختکن انداختند ( همراه ِچیزهای دیگر ) و پی ِلابی کردن ، راپورت دادن و . . . ( کارهایی که حقیقتاً استاد فنّش بوده و هستند ) رفتند .
1384 – 1378 : فتیلهی اصلاحات ، بالا نرفته پایین کشیده شد و روزگار باز به نرمی و کم کم روی خوش به این حضرات ِدوباره قابلیّت مهم محسوب شدن را یافته ، نشان داد . نشان داد که شأن و مرتبهی این اساتید نسبت معکوس با شفّافیّت ، باز بودن ِعرصهی بیان و خردورزی دارد .
1384 به بعد : بله ! ایّام به کامشان است ! مبارک باشد انشاالله . . . باز این بار و هماهنگ با کوتولهسازیهای موفّقیّتآمیز و بسیار چیزها که گفتن نشاید ، چیزها به دهان ِاین اساتید ، شیرین شده و پر و بالی باز گشودهاند به لند و لند ( بیشتر از این را در توان ندارند ) . مسئولین ِحکومتی دمادم پیشکسوت آنها را صدا میکنند و آنها ذوق زده میشوند ، به هیجان میآیند و عملیّاتی ذکر ناپذیر انجام میدهند . بسیاری از آنان که خود را مشمول ِاین تعبیر میدانند ، شاید نمیدانند که شدهاند عملهی قوّهی قاهره ؛ یعنی شدهاند چیزی که زور از خلالشان به بدنهی فرهنگ فشار میآورد یا به تعبیر رایجتر ، آلت ِدست . با آنها که از این میان طرفی میبندند ، حرفی نیست و نیز با هنرمندانی که میدانند استادی مرگ ِهنر است و پس تا دم ِمرگ نوجوان و جستجوگر ماندن بایستهست . امّا آنها که میانه ماندهاند ، اگر کمی دورتر را نگاه کنند ، شاید ببینند که از هر دو طرف خواهند خورد ؛ پس شاید بهتر باشد بدانند باید بیایند اینور . این یارکِشی مهم است .
پاسخ ِسوأل هم همین است : اینگونه !
نیما صفّار 30آبان 1385
بودن یا نبودن مسئله این است
جشنواره های تاتر بهانه ایست برای تقدیر از کسانی که در این راه قدم برمیدارند و انتخاب بهترین ها .
اگر از صلاحیتها و داوران و حق کشی ها بگذریم و همچنین از فواید ، میرسیم به آسیبهایی که این سلسله جشنواره ها بر پیکر تاتر میزند.
اولین نکته ای که به آن میپردازیم ایجاد تاتر سفارشی ست . نویسنده ء نمایشنامه تبدیل میشود به تولید کننده اثر که این محصول فاقد هرگونه ارزش هنریست. چرا که اگریک اثر هنری حاصل جوشش درون و عرقریزان روح هنرمند باشد پس تکلیف این آثار مشخص است.
از تاتر دفاع مقدس و تاتر عاشورایی و تاتر بانوان و...که بگذریم میرسیم به تاتر رضوی که جز اتلاف بودجه و انرژی هیچ پیامد دیگری ندارد. صحبت از بودجه شد و مصوبات جدید و کاهش بودجه تاتر و این در حالیست که بخش اعظم همین بودجه باقی مانده صرف جشنواره های آیینی میشود. آیا الزامی هست که ما با داشتن چنین بودجه محدودی چنین برنامه هایی داشته باشیم. آیا این جشنواره های تازه ابداع شده میتواند کمکی به تاتر کشور کند؟
تاتر ما زیر ساخت ناسالمی دارد.
ما با کمبود مخاطب مواجه هستیم . همینطور کمبود سالن های استاندارد. و البته مهم تر از همه نویسنده نمایشنامه که اگر بخواهیم بشماریمشان انگشت هم اضافه میآوریم.
در مورد جشنواره دانشجویی و فجر و زنان که بحثی نداریم . میرسیم به این جشنواره های جدید و موضوعی که راه را برای تولیدات نامرغوب باز میکنند.
شاید این جشنواره های مذهبی و این فراخوانها بهانه ایست برای موجه کردن وجود تاتر در کشور، چرا که پس از انقلاب سالها تاتر مطرود و خاموش بود و در این برهه از زمان برای بدست آوردن وجهه ء بین المللی وجود تاتر برای داشتن مملکتی دارای دموکراسی و هنر الزامی ست. پس تاتر را از منظر جدیدی نگاه میکنند.
چنین جشنواره هایی بازتابی ندارد جز تاتر در خدمت تعزیه و ای کاش تعزیه.
دوستی معتقد بود که ای کاش جشنواره ها ایرانی تر بود مثلا جشنواره تاتر فردوسی اما باز فرقی در اصل قضیه نمیکند . هنر سفارشی جز تقلا هیچ نیست.
ما به جای تحقیق و توسعه تاتر به همان که داشتیم قانعیم و ای کاش بخشی از این بودجه به تحقیق در مورد تاتر ایرانی اختصاص داده میشد و به اصل خودمان میپرداختیم.
ما میتوانیم در مورد تمامی ائمه اطهار و واقعه های بعد از انقلاب جشنواره و همایش برپا کنیم اما اینها تنها اشخاص و رخدادهای مهم هستند و هیچ کمکی به اعتلای فرهنگ ایرانیان ندارند. ما به خوبی بزرگان دینی و حوادث بعد از انقلاب را میشناسیم و میدانیم ایران چه روزهای تلخی را گذرانده پس به جای دیدن تعزیه و پرچمهای سبز و معصومیتها و ستمها چه بهتر که قدم در راهی برداریم تا مخاطب پس از خروج از سالن دقیقه ای فکر کند . تاتر تنها تفنن نیست حتا انجام وظیفه هنروران نیز نیست . تاتر با مغز و فکر مخاطب در ارتباط است.
شادی باقی


قرار نیست این نوشته ی کوتاه حاوی ی حرفی مهم یا بهانه ی اجرایی جذّاب یا هر آن چیز نا روزمرّه باشد . چون درباره ی تئاتر ایرانی ست آن هم با چاشنی ی بالای شهرستانی گری. البتّه با این تبصره که این بار هوای شهرستان مستقیمن از تهران می آید . عجیب هم نیست ! باژگونگی های این روزگار یکی دوتا نیست .
شرایط جدید مکتوب و افواهی ی تئاتر ایرانی ( لطفن فعلن نخندید ) آن طور که شده است و آن گونه که بسیار بیشتر از این ها هم قرار است باشد ، بی رو در بایستی حکم کورتاژی بر مبنای حدس و گمان را دارد . انگار قرار است فارغ از بودن یا نبودن جنین ، فارغ شویم . فقط قرار است آن چیزی که حضرات را نگران کرده ، از این کالبد بزند بیرون . امّا ما ( منظور ما هستیم ) می دانیم نگرانی در کالبد نیست . پس هی حضرات می فشارند و هِی چیز بیرون زده از تن ِ به گرو گرفته را با شعف در زباله دان می اندازند و هِی نگرانی شان تشدید می شود . چرا که کماکان تهدید ادامه دارد و آن ها نیز تهدید و تحدیدشان را ادامه می دهند . ته ِ این بازی هم که مشخّص است .
چرا هنگامی که اشاره به یک رویّه ی عمومی ست ، مدّعای پرداختن به تئاتر را دارم . جواب ِعمومی و همیشگی اش این است که مثلن شعرت را می توانی زیر موکت اتاق قایم کنی و برای چند محرم بخانی و مال آنها را بشنوی تا این روزگار بگذرد . این راه کار امکان اعمال در مورد تئاتر را دارد ؟ . . . و خیلی چیزهای دیگر . امّا کمی خصوصی تر و انضمامی ترش این است که در سال های نه چندان دور ، لااقل جشن واره ها و جلسات نقد و بررسی ای بود که حذف شده ها و از فیلتر نگذشته ها آن جا می توانستند لااقل دو جمله ای به هم بگویند و از هم بشنوند و همین طوری فرهنگ سازی هم می شد و روشن می شد آن ها که حاکمیّت لی لی به لا لا یشان می گذارد چقدر « شوت » اند و بعضن آن حذف شده ها اصلن نه . و این می شد مقدّمات شکل گیری ی یک گفتمان حاشیه ای ( به همین راحتی ) یا اگر اجازه ی کار به دگر اندیشان نمی دادند ، لااقل مخالفت بنیادین با حضور شان در یکی و نصفی انجمن رسمی ( فاتحه ی نیمه و غیر رسمی ها را باید به زودی خاند ) نمی شد که با آیین نامه و چیزهای جدید دیگر دارد می شود . پس اگر قبلن نگاه مان به آینده بود و احتمال ِپس ِپشت ِابر و مِه ( مثلن چیزی شبیه تئاتر ) ، حالا زن ِلوط وار پی ِپیشیم و حسرت دیروز و پریروز را می خوریم در نشئه ی خاطرات ِآن روزها که لااقل تئاتر قابل تخیّل بود ، طی می شویم یا نه .
تمامش می کنم . تخصیص ضمنی ی این مجمل به تئاتر و تئاتری ها توجیهات ِ دیگری هم دارد . مثلن : پارسال اهالی ی داستان ِگرگان در قالب انجمن شان قصد برپایی ی مراسمی به بهانه ی شب یلدا داشتند ( محافظه کارانه ترین و بی خطر ترین گزینه ی موجود ) در مقابل مواجه با کاغذی از بالا آمده شدند با مضمون ممنوعیّت برگزاری ی هر مراسمی برای اعیاد ِایرانی و پیامد ِآن کاغذ پیشنهادهایی برای هم کاری های آن چنانی . آنها جَنَم ِزیر ِبار نرفتن و بخشیدن عطای مفروض به لقای موجود را داشتند . آیا تئاتری های ما هم دارند ؟ وقتی که صحنه برای اکثریّت عددی شان صرفن سکوی پرتاب است برای ایفای نقش در چند سریال و برنامه ی در ِپیت تلویزیونی ، می شود همین که می بینیم . از آن ور ( طرف بالایی ها ) انتظاری نیست . امّا این پایین هم خبری از آبادی نیست . ببخشید اگر قدری تلخ و تند بود . خیلی سعی کردم این واقعیّات متعفّن را پاستوریزه کنم . نشد .
نشدن امّا شب ِخودش را دارد . نوشتم
نیما صفار
![]()
درباره کتاب و مجموعه نمایشنامه((بلیط تئاتر))
نوشته ((کارل فالنتین))ایرج زهری، نشر قطره
آرش اله وردی
مجموعه نمایشنامه های کوتاه ((کارل فالنتین)) (1945-1882) به عنوان ((بلیط تئاتر))
مخاطب را در وضعیتی خاص قرار می دهد.حاصل مخاطب ،آرامشی ست که خود حاصل از
همذات پنداری عصبی متن و حماقت وجنون مخیل زیبا و وضعیت اسلو مووشن
وخونسردانه آن در برابر سرعت بلا فصل خرد ظاهری و بیرونی مدرنیته. ارزش چندی از
نمایشنامه های این مجموعه را می توان با ارزش نمایشنامه معروف اوژن یونسکو ،یعنی
((آوازه خوان طاس ))قابل مقایسه دانست،مثلا آخرین نمایشنامه کتاب که ((آخر دنیا))نام
دارد،یک گفتار تک گوی احمق ودیوانه است و همان واکنشی را در پی خواهد داشت که
واکنش پس از اجرای اول آوازه خوان طاس،یعنی بی تماشایی و بی مخاطبی و خسته کنندگی
،اما این خود در لا به لای خود افسوسی مدرن را هم پنهان هم به اجرا و هم به مسخرگی
می کشاند.یک اثر عصبانی،خل،احمق،بی ربط،در نهایت زیبایی و یا ضد زیبایی.
((آخر دنیا))به روشنی تائید تئوری آدورنو درباره شعر و هنر در دوران پس از حادثه سیاه
آشوویتس می باشد.((فالنتین))فقط یک مولف نیست ،بلکه به قول آلمانی ها والنتین است،یک
اجرای روز کارناوالی والنتین،یک کارناوال شادی و سرخوشی متنی.به تعبیری خود
شیفتگی ای که بوسیله بی اعتنایی و توجه نکردن به از خود بیزاری به خودش حاصلش می
گردد.مجموعه بلیط تئاتر به واقع یک دیر یافته مهم است.،محصول خستگی و بی اعتنایی که
به وسیله حماقت و مسخرگی به اجرا کشیده می شود به گونه ای که حتی می توان گفت
حماقت و مسخرگی ست که فالنتین را اجرا می کند. کتاب ((بلیط تئاتر ))از ((کارل فالنتین))
کمدین ،نویسنده وفیلمساز حاوی مجموعه نمایشنامه ها و متن های کوتاه و چند عکس به
همراه چند نظر و خاطره از دوستان و نزدیکان اوست، دوستانی که از لا به لای آنها می
توان،برتولت برشت،ماکس اوفولوس و کورت هورویتز را نام برد.فالنتین دارای زبانی ست
که خودش را هم سر کار می گذارد،زبان انتظاراتی که هیچ گاه براورده نمی شوند،پس
انتظار هم نیستند چون براورده نمی شوند ویا ناکام می گردند،تلاش ها و سعی ها بیهوده اند
زیرا آنها همیشه حاصل اشتباهاتی بوده اند.((مهم نیست)) و دقیقا همین مضمون میباشد که
باعث میشود گفت ((بلیط تئاتر))مهم است.این کتاب به شدت دچار تناقض است،جهان جنبش
دارد و به صورتی مدرن ،تند میرود اما کاراکترهای او در نهایت خونسردی به کار خود ادامه
می دهند،سهل انگاری می کنند و اتفاقات بزرگی را تولید می کنند ولی خود به این امر واقف
نیستند و یا شاید خود را می زنند به نفهمی و دوباره باز این مسائل نیز فراموش می شوند.
درفضای این کتاب هیچ اتفاق بزرگی نمی افتد اما از دید سرمایه داری مدرن((اتفاق)) می افتد
ودلیل آن را به گردن کنش های پرولتار و کارگری می اندازد.اما مشکل اینجاست که حتی
((بلیط تئاتر))نمی داند ((پرولتار))چه چیزی است واز کجا آمده است و یا نشان می دهد که به
دنبال این اراجیف نخواهد رفت.یک حر کت آهسته در تضاد با سرعت سرمایه داری
وبورژوازی روبرو،اتفاق و سرعت اصلا در این کتاب واجد تعریفی نمی باشند.خانم می
گوید: ((خب! تکلیف آبگرمکن چی می شه؟))کارگر می گوید : ((چی می شه؟ ،اینم خوب یه
سوالیه!....از این اتفاقا زیاد پیش می یاد، بی خیالش!بجنبین که راه آهن تون دیر
نشه،خداحافظ! ))ص 38
این تناقضات که تا نهایت بی معنایی گاه گاهی دنبال می شوند معمولا همراه با فاصله است و
حضور تفاوتها،و این بدیهی ست زیرا هر تناقضی با فاصله شروع می شود،از آن سو
،سوسورمعنا را حاصل تفاوت و فاصله دال ها از یکدیگر می داند(مثلا دال دیوار در مقابل و
تمایز دال پنجره یا دالی دیگراست که معنا پیدا می کند)پس (بلیط تئاتر) که به شدت شامل هر
تفاوتی است یک فرم تو خالی نیست وحضور سنگین و گاه بی معنای این تفاوتهاست که مدام
به محتوا و معنا تبدیل می شود واز سوی دیگر یک عقده روانی آگاه که به حماقت تبدیل می
شود،حماقت زیبای هنر یا ضد هنر،در این جا ما با دال ها و یا بهتر است بگویم با معلول
هایی روبروییم که علت ندارند و یا شاید خودشان علت باشند،پس به ساخت زبانی عجیب می
رسند.این متن به راحتی زمان خودش را با زبان ساده اش پشت سر می گذارد و فراموش می
کند و همینطور فرم را که نمادی از سرمایه داری و بورژوازی دوران مدرنیته است به
مسخرگی می گیرد،جالب این جاست که ((بلیط تئاتر)) همان متنی ست که سالها بعد مدام
نوشته شدند و باز می شوند.خود نمایشنامه ((بلیط تئاتر))که نام و عنوان کتاب را نیز شامل
می شود یکی دیگر از کارهای قابل تحسین او می باشد.بلیط صدقه واره ای ست که زن
صاحب خانه یا بورژوا به اجاره نشین پرولتارش می دهد .ولی خریده نمی شود ،صدقه دقیقا
همان چیزی ست که در دنیای مدرن سوژه گیرنده را به شک می اندازد.آنها به این عمل
شک می کنند ،روایتهایی ساختگی را دنبال می کنند اما دلایل اتصال آنها را گم می کنند. دال
هایی به هم وصل می شوند ومتن را تشکیل می دهند،دال های مسخره سرگردان وشک آور
که مخاطب را به اجرای حماقت و عصبانیت می کشاند وحتی در سوی دیگر به اجرای بی
هویتی این امور، و این باعث همذات پنداری متن با مخاطب میشود ،مخاطبی که می داند
عصبانی ،خسته و بی هویت است و علت های آن را از فرط کثرت گم کرده است. آیا زیادی
این همه دلیل یک وضعیت کمیک و مسخره را ایجاد نمیکند؟بله،یک عصبانیت لجوج و
احمق،نه آرامش دروغین جدیت،که به راستی امری کاملامسخره است،زیرا حقیقتا
((فالنتین)) جسمش از فرط گرسنگی بیمار شد ومرد.
آرش الله وردی خرداد ۸۵
:
فردی از جنس مخالف ِ« شما» پشت به « شما» و رو به آینه ، صاف ایستاده است ( در آینه دیده می شوید ؟ ) و
می پرسد : « دیگه چی ؟ »
چقدر خوب و گاهی بهتر است که کامنت های این زیر واکنش به
- پاسخ ِکلامی یا هر جور دیگری که به هر حال به او و سوالش می دهید یا نه
- در دست شما چیست ؟ هیچّی ؟ تو جیبتون ؟ او جیب و لباس دارد ؟ شما ؟ کنار در ایستاده اید ؟ فاصله ی دو پایتان از هم چقدر است ؟
- نور ِمکان و رنگ ِدیوار ِآینه ( و ) منبع اصلی ی نور کدوم وَره ( پرسیدن )
- عالی توجِّه به جنبه هایی ست که مطرح نشده اند . مثلن ؟
- راستی چه داشتید می گفتید ( قبلش ) ؟ کاری می کردید ؟
حالا همه با هم شروع به انتظار کشیدن می کنیم ( count down )
ُ
ُ

شب به خیر آقای کنت،آهنگهای شکلاتی
نگاهی به مجموعه ی تئاتر شهر به عنوان گل سرسبد تئاتر کشور،مرا بر آن می دارد تا گوشه ای بنشینم و دو کف دست بر سر کوفته، زار زار بخندم. چهار شنبه ی یکی از هفته های اردیبهشت (آقای شهرستانی اعتقاد دارد، اجراهای روز های زوج بهتر است) توفیق اجباری نصیبم شد تا با یک بلیط 3000 تومانی مجانی ،شب به خیر آقای کنت ، آهنگ های شکلاتی را ببینم. مدتها بود تئاتر ندیده بودم.
شب به خیر آقای کنت، آهنگ های شکلاتی
نویسنده: اکبر رادی
کارگردان: میکائیل شهرستانی
تالار قشقائی. اردیبهشت 85
به قول نیما صفار اکبر رادی آنقدر روابط غیر افلاطونی دارد که حتی در کتاب های درسی اسمش به عنوان سوگلی در کنار بیضایی و ساعدی قرار می گیرد.اما مگر می توانم میکائیل شهرستانی ( برای اینکه غیبت نباشد، به خودش گفته ام این یادداشت را بخواند)را به این جور روابط منتسب کنم؟
**ساختار خطی،دغدغه های غیر ضروری و به شدت دم دستی و خیل دیالوگهای متظاهرانه، مجموعه ای از ویژگیهای آزار دهنده ای است که نمایشنامه های رادی را از عنوان درام معاف می دارد.شاید رادی نمی داند تماشاگران امروز (گمانم در مورد تماشاگران دیروز تئاتر کمی بی انصافی می کنم) حوصله شان به اندازه ی ایشان نیست. از ذوق زدگی که آقای رادی از به اتمام رساندن یک نمایشنامه دیگر و تورم نمایشنامه های بیشمارش هم دارد چیزی نصیب ما نمیشود. ما کتاب فارسی کلاس دوم راهنمایی را بسته ایم و رفته ایم تئاتری ببینیم که نام نویسنده اش را در کتاب خواندیم . اما از بد حادثه قبلآ چند نمایشنامه از شکسپیر ، استریندبرگ، آریستوفون ،میلر، بیضایی و ساعدی (دوستان گرگانی ببخشند اگر از قلم افتادند)هم خوانده ایم و از اعتماد به نفس زیاد فکر می کنیم درام را میشناسیم. حالا ما دنبال گره می گردیم. پی تحول و چرخش شخصیتهاییم، به دنبال کشش دراماتیک. اما دست خالی بر می گردیم. آخر نمایش هوس کردم بروم بالای سن وبگویم : شب به خیر آقای رادی،خوابهای شکلاتی ببینی.
***وقتی که اولین مولف (نویسنده ) را به دست خوابهای شکلاتی سپردیم ،نوبت جناب میکائیل شهرستانی است. برای کسانی که احیانآ میکائیل شهرستانی را نمی شناسند باید بگویم،در بازیگری یک تنه کافیست تا level هر اجرایی را بالا ببرد. میکائیل شهرستانی جزء معدود بازیگران با تکنیک و تربیت شده تئاتر این سرزمین است . با تمام احترامی که برای آقای شهرستانی به عنوان بازیگر قائلم باید بگویم ، هیچ اثری از ایشان در نمایش نیافتم. هر چه سعی کردم تکه ای از نمایش را متفاوت ببینم نشد. می دانید چرا؟چون نبود. منظورم از متفاوت بودن، نویی و دیکانستراکشن نیست. منظورم عبور از فضایی است که داشت مرا اذیت می کرد . شکستن جو کسالت بار حاکم بر قصه بود .
به واقع اجرا (بخوانید نمایشنامه خوانی) بدون آقای شهرستانی چیزی از دست نمیداد. همانطور که اگر ما به عنوان مولفی دیگر نمایش را نمی دیدیم و ففط اجرای چاپ شده (بخوانید کتاب) آن را ورق می زدیم، چیزی از دست نمی دادیم . همانطور که اگر بازیگران نمایش به جای آموزش بیان و حرکت ،کلاسهای دیگری را جز سن تالار قشقایی انتخاب می کردند ،چیزی از دست نمی داند. راستی مگر قرار است کسی چیزی از دست بدهد؟ فکر کنم باز روحیه ی بازاری من دارد اعمال نفوذ می کند.
شب به خیر تئاتر شهر....
فرزاد دهنوی اردیبهشت 85
گرایش ما ، فکر نکنم زیاد به سمت ِانبوهی و ارجاع به حاضرها و حیّ ها برود و این علی رغم اهمیّت ( به هر حال ) حیات و حضور ، وقتی فکر می کنی درباره ی تئاتر است . یعنی وقتی ما فکر به نبود ( و نه حتّی غیاب ) تئاتر در ایران می کنیم و فکر را توی وب می گذاریم ، پیش تر مستقر در فرضی جوهری انگار از تیاتر نیفتاده ایم . بلکه این جا دلایل و قرائنی انکار ناپذیر ، نامحتمل بودن رخ داد تئاتر را در این ملک و حوالی اشاره می کنند و اشاره را مؤکّد . آن چیزها با داعیه ی آن تاًکید خواهند آمد به چالش کشیدن مدّعیان مخالف . این را این من از سه من ِ این ما می گوید . این ها همه دعاوی ی گفت گوست . تا که باشد و
بفرما
اینجا قرار است فرزاد دهنوی،نیما صفار و علی کاظمی(به ترتیب حروف الفبا نوشتم ناممان را و باقی قضایا) بنویسند و هر کس دیگر که دلش خواست و ما دلمان خواست و هر چه خدا بخواهد و باقی قضایا.گیر اگر بکنیم کار های دیگرهم خواهیم کرد. اگر مطلبی با زمینه ی فکری مجله (که حتمآ به زودی به آن پی خواهیم برد) داشتید به این آدرسها ایمیل کنید: